روزگاریست مست
جان میگیرند و روح میبازند و غم میسازند
برای دیوانگانی چون ما
در سرا اسر وجودم ناله ام
فریادم
اوازم
به کجا بنگرم
برای که بگویم از بیداد اینها
که چه میکنند برای غم زادن ما
خدایا به که
تو که جایی از برای ما ندادی به که گویم
درد اسیمه سرای خود را
من ناله ام
فریادم
اه غریب روزگارم من
دیوانه ای از دیار مردمان" زاده هستی
اه ای خدا تا به کی دیوانه ام دیوانه ترم نکن
برای که چه گویم از غربت دیرینه ام که کس نگوید وای شروع کرد
ناله اش را
فریاد و غم و اندوه بی انتهایش را
باز مینالم از تو و فرستاده ها یت که خبر از این بی خبر ازرده که گیرد باز
خداوندا
رهایم " رهایم " رهایم کن .........